‏نمایش پست‌ها با برچسب احساس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احساس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

شرایط آزمایشگاهی

داشتم فکر میکردم شاید این دنیا یه شرایط ازمایشگاهی برای امتحان منه
شاید تنها من (این من رو به خودت بگیر) انسانم. و تمام ادمهای دور و برم فرشته اند. اونها دارند نقش بازی میکنند. شاید تمام رنجهایی که در ادمهای اطراف میبینم، شاید تمام تفاوت ها، شاید تمام خوشی ها و بدبختی ها، شاید تمام بدی ها و خوبی ها، شاید تمام مزیتها و عیبها، شاید تمام برتریهای اطرافیان به من و کاستیهای دیگران نسبت به من فقط یه وهم باشه. شاید امتحان من در این شرایط، در شرایطی که اگر این انسان(من) در این شرایط باشه از امتحان پیروز در میاد یا شکست میخوره
بگذار فکر کنیم همه دنیا ازمایشگاهی برای ازمایش ماست
بگذار فکر کنیم تمام ادمهای اطراف ما فرشته هستند و ما باید فرض کنیم که ادمند و بهتر اعمالمان را انجام دهیم.
بگذار فکر کنیم هیچ کس نسبت به ما ضعف یا برتری ندارد، همه و همه برای امتحان ماست
بگذار فکر کنیم چطور میتوانیم بدون در نظر گرفتن اینده خود بهترین عمل انسانی را انجام دهیم
بگذار فکر کنیم چطور یه انسان نمونه باید در هر شرایطی رفتار کند

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

چه بلایی سر ما اومده؟

سلام
امروز خیلی دلگیرم، خیلی منزجرم، خیلی احساس تنفر میکنم، نمی دونم شاید باید بترسم.
امروز یک دختر توی دانشگاه دیدم که معلول بود، فقط یک پا داشت، دل آدم ریش ریش میشد. دلم میخواست بهش کمک کنم، اول که سعی کردم به سمت پاش نگاه نکنم چون این باعث ناراحتیشون هست، این رو یکنفر بهم یاد داده. دوم اینکه نگاه دلسوزانه هم نباید بهش کرد. دوست داشتم بهش محبتی کنم تا شاید شادش کنم، چهره هم شاد بود، چقدر قوی. اولیش چیزی که به ذهنم رسید این که ازش تقاضای ازدواج کنم تا خوشحال شه، اما مگه ازدواج به این راحتیه؟
الان که فکر میکنم میبینم کاش بهش یه متلک مودبانه که دخترها از شنیدنش خوششون میاد گفته بود. اما من اونجا استاد بودم، غیر از اون من متلک بلد نیستم.
اما چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم، چیزی بود که یکی از اساتید راجبش بهم گفت، اون گفت:
این دختر رشتش زیست هست و اون هم استادشه، اون و همکلاسیهاش رو برای گردش علمی برده بودن بیرون از دانشگاه، موقع برگشت (همه خسته) جا واسه همه نبوده، چند نفری مجبور به ایستادن میشن، خوب کی اونهایی که دیر میرسند از جمله این خانم یک پا، اما هیچ کس جاش رو به اون نمیده و حتی اون رو کنار خودش نمیشونه!!!!!!!!!!
تا اینکه بلاخره خود استاد اون رو کنار خودش میشونه.
چه بلایی سر احساسات ما اومده، تازه توی اون اتوبوس همه دختر بودند. دختر توی ذهن من یه ادم احساساتی بود. اما حالا چی میبینیم؟ من اگه جای اون استاد بودم همه دانشجو ها رو مینداختم، درس زندگی مهمتر از درس دانشگاهی هست، اونها نیاز دارن که شدیدن بدونن اشتباه کردن.
خیلی فکر کردم که چرا این اتفاق افتاده؟ چرا ادمها این طور شدند؟
من بارها توی اتوبوس دیدم افراد جاشون رو به پیرمردها دادن، من خودم هر وقت بنظرم ادم مسن تقریبا بالای 65 ببینم جام رو بهش میدم، حتی بعضی وقت ها دعا میکنم خدا من خسته ام پیرمردی سوار اتوبوس نشه.
شما اگه میدونید که چرا جامعه روز به روز بی احساس تر میشه، لطفا به من هم بگید.
تا بعد.