‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

اصلاح و انقلاب

سلام
با دوستام راجب جنبش سبز بحث میکنم. میگم که من اعتقادی ندارم که یک نفر بتونه این اوضاع رو درست کنه. اما خیلی هاشون با جمهوری اسلامی مشکل دارند که من ندارم. اون میگفت پس به نظر تو چطور میشه این مملکت رو درست کرد. این خرابه رو خانه ای دوست داشتنی کرد. اون موقع جوابی نداشتم. به موضوع فکر کردم...
من فکر میکنم مشکل ما این نیست که چهار تا دزد و حریص رئیس مملکت هستند. مشکل ما اینه که 90 درصد جامعه دزد و حریص هستند. مشکل ما اینه که دروغ گفتن برای پیشبرد اهداف کار درستیه. مشکل ما اینه که پارتی بازی برای خودمون خوبه. مشکل ما اینه که حقوق دیگران رو رعایت نمیکنیم ولی حقوق خودمون رو میخوایم. همچنان که کتاب سینوهه تصویر میکنه یه زبان چرب طوری مردم رو خام میکنه که میشه هر بلایی سرشون اورد، مشکل ما اینه که مردمی دهن بین و ظاهر بین هستیم. مشکل ما اینه که حق و حقوقمون رو نمیدونیم. مشکل ما اینه که برای حفظ محل درامدمون هر زشتی انجام میدیم و چشم به روی هر زشتی میبندیم. فکر میکنی پلی که زمان افتتاح در هرمز خراب شد رو کی درست کرد؟ فکر میکنی مدرسه ای اسکلتش تحمل وزن خودش رو نداشت کی درست کرد؟ رئیس دولت؟...
به نظر من بجای عوض کردن رئوس دولت تیشه به ریشه اون بزنیم. مطالعه رو رواج بدیم. دروغ رو به بچه هامون یاد ندیم. به دنبال پول به هر شکلی نباشیم و از همه مهمتر و از همه مهمتر چشم به روی اعمال زشت دیگر مردم نبندیم. چشم به روی پسرخاله که میگه با پارتی کار پیدا کردم نبندیم، چشم به روز عابری که از چراغ قرمز میگذره نبندیم، چشم به روی رئیسی که رشوه میگیره نبندیم.
اره من موافق انقلابم اما انقلابی که جامعه رو درست کنه چون این دولت محصول این جامعه هست نه عده ای خاص.

پس من اولا قیام خواهم کرد در مقابل هر زشتی که ببینم از هر کسی با هر هزینه ای
دوما مردم را تشوق خواهم کرد به مطالعه و دانستن حق خود و تحمل نکردن زشتی
سوما ابروی هر نهاد و شرکت و دولتمرد که به دنبال خودکامگی باشد را خواهم برد با یک وبلاگ و دوربین موبایل و چند خط نوشته
چهارم مردم را تشویق میکنم به این راه
برای ایرانی بهتر

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

چه بلایی سر ما اومده؟

سلام
امروز خیلی دلگیرم، خیلی منزجرم، خیلی احساس تنفر میکنم، نمی دونم شاید باید بترسم.
امروز یک دختر توی دانشگاه دیدم که معلول بود، فقط یک پا داشت، دل آدم ریش ریش میشد. دلم میخواست بهش کمک کنم، اول که سعی کردم به سمت پاش نگاه نکنم چون این باعث ناراحتیشون هست، این رو یکنفر بهم یاد داده. دوم اینکه نگاه دلسوزانه هم نباید بهش کرد. دوست داشتم بهش محبتی کنم تا شاید شادش کنم، چهره هم شاد بود، چقدر قوی. اولیش چیزی که به ذهنم رسید این که ازش تقاضای ازدواج کنم تا خوشحال شه، اما مگه ازدواج به این راحتیه؟
الان که فکر میکنم میبینم کاش بهش یه متلک مودبانه که دخترها از شنیدنش خوششون میاد گفته بود. اما من اونجا استاد بودم، غیر از اون من متلک بلد نیستم.
اما چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم، چیزی بود که یکی از اساتید راجبش بهم گفت، اون گفت:
این دختر رشتش زیست هست و اون هم استادشه، اون و همکلاسیهاش رو برای گردش علمی برده بودن بیرون از دانشگاه، موقع برگشت (همه خسته) جا واسه همه نبوده، چند نفری مجبور به ایستادن میشن، خوب کی اونهایی که دیر میرسند از جمله این خانم یک پا، اما هیچ کس جاش رو به اون نمیده و حتی اون رو کنار خودش نمیشونه!!!!!!!!!!
تا اینکه بلاخره خود استاد اون رو کنار خودش میشونه.
چه بلایی سر احساسات ما اومده، تازه توی اون اتوبوس همه دختر بودند. دختر توی ذهن من یه ادم احساساتی بود. اما حالا چی میبینیم؟ من اگه جای اون استاد بودم همه دانشجو ها رو مینداختم، درس زندگی مهمتر از درس دانشگاهی هست، اونها نیاز دارن که شدیدن بدونن اشتباه کردن.
خیلی فکر کردم که چرا این اتفاق افتاده؟ چرا ادمها این طور شدند؟
من بارها توی اتوبوس دیدم افراد جاشون رو به پیرمردها دادن، من خودم هر وقت بنظرم ادم مسن تقریبا بالای 65 ببینم جام رو بهش میدم، حتی بعضی وقت ها دعا میکنم خدا من خسته ام پیرمردی سوار اتوبوس نشه.
شما اگه میدونید که چرا جامعه روز به روز بی احساس تر میشه، لطفا به من هم بگید.
تا بعد.